السيد الخميني

149

ديوان امام ( فارسى )

محراب عشق جُز خم ابروى دلبر هيچ محرابى ندارم * جُز غم هجران رويش من تب‌وتابى ندارم گفتم اندر خواب بينم چهرهء چون آفتابش * حسرت اين خواب در دل ماند ، چون خوابى ندارم سر نهم بر خاك كويش ، جان دهم در ياد رويش * سر چه باشد ، جان چه باشد ، چيز نايابى ندارم با كه گويم دردِ دل را از كه جويم راز جان را * جُز تو اى جان ، رازجويى ، دردِ دل‌يابى ندارم تشنهء عشق تو هستم ، بادهء جان‌بخش خواهم * هرچه بينم ، جُز سرابى نيست ، من آبى ندارم من پريشان حالم از عشق تو و حالى ندارم * من پريشان گويم از دست تو آدابى ندارم